جمهوری چک: ۲۵ سال سرمایه‌داری. آزادی کجاست؟

جمهوری چک: ۲۵ سال سرمایه‌داری. آزادی کجاست؟

راس واکر

ترجمه آرش عزیزی

هفدهم نوامبر ۲۰۱۴ مصادف بود با ۲۵امین سالگرد آن چیزی که در جمهوری چک و اسلواکی به «انقلاب مخملی» معروف است. این نام برای خیلی‌ها تداعی مثبت دارد. نشریات سرمایه‌داری آن‌را پایان استبداد و آغاز آزادی می‌دانند و سطحی که نگاه کنی این به نظر اجماع عمومی می‌آید. اما یک نظرسنجی از سوی شرکت «استم» در سال ۲۰۱۳ نشان داد که ۳۳ درصد چک‌‌ها هنوز نظام کهن را به جدید ترجیح می‌دهند.

درک اهمیت این رقم، که در سایر کشورهای سابقا استالینیست به سطوحی حتی بالاتر می‌رسد، ضروری است:‌ نه برای پیچیدن نظام کهن در لایه‌ای از افتخار که برای رسیدن به کارنامه‌ای عینی از این‌که بازگشت سرمایه‌داری واقعا چه معنایی برای طبقات کارگر، توده‌های فقیر و جوانان داشته است – یعنی برای کسانی که آینده کشور را تعیین می‌کنند.

منظور از صفت «مخملی»‌ مسالمت‌آمیز بودن نسبی تبادل قدرت است. سطحی که نگاه کنیم از آن‌جا که هیچ مرگی گزارش نشد و نسبت به سایر تبادل قدرت‌ها شاهد خشونت چندانی نبودیم، این به نظر عنوانی منصفانه می‌آید. اما آیا نتیجه زندگی منصفانه و آرامش‌زایی برای توده‌ها بوده است؟‌ چنین نیست.

در روز ۱۷ نوامبر ۱۹۸۹، تظاهراتی در سالگرد قتل دانش‌جویان به دست نازی‌ها در سال ۱۹۳۹ در پراگ صورت گرفت. دستور آمده بود که اجازه این تظاهرات داده نشود و به دانشجویان معترض حمله شد. چو افتاد که یکی از دانشجویان کشته شده (که بعدا معلوم شد دروغ بوده) و همین کافی بود که تظاهرات‌های توده‌ای ظرف چند روز در سراسر کشور پا بگیرند و به حدود ۷۵۰ هزار نفر در خیابان‌ها برسد. تا اواخر ماه نوامبر، حزب کمونیست چندین بار رهبرانش را عوض کرد و بیهوده کوشید توده‌ها را راضی کند. اعتصاب عمومی دو ساعته در روز ۲۷ نوامبر کافی بود تا رژیم را به سوی لبه پرتگاه هل دهد و دو روز بعد، حزب کمونیست به شکست اعتراف کرد و از قدرت استعفا داد. این البته شرحی مختصر از رویدادها است. مطالعه رویدادهای اواخر نوامبر با آن تفصیلی که شایسته آن هستند نیاز به مقاله بلندتری دارد. اما منظور ما نشان دادن سهل نسبی سقوط رژیم در آخرین روزهای آن است.

داستانی که در بستر اصلی عادت به شنیدن آن کرده‌ایم، یعنی داستانِ «سقوط کمونیسم»، با آب و تاب به عنوان داستان خیر علیه شر تعریف می‌شود. شر یعنی کمونیست‌های غیردموکرات که بالاخره به دست اراده منصفانه و دموکراتیک مردمی شکست خوردند که ظاهرا می‌خواستند سرمایه‌داری را احیا کنند – می‌گویند نام این سرمایه‌داری «دموکراسی» است (و این‌دو را به عنوان مترادف به کار می‌برند). می‌گویند این پیروزی «دموکراسی» بوده است.

در واقع اما با این‌که شکی نیست که بیشتر مردم نظامی دموکراتیک می‌خواستند که بتوانند به آن در دفاع از منافع و آمال‌شان اعتماد کنند،‌ سرمایه‌داری در عمل آن چیزی که انتظارش را می‌کشیدند از کار در نیامده.

چکلسواکی در سال ۱۹۱۸ پس از سقوط امپراتوری اتریش-مجارستان تشکیل شد. رژیم رسما دموکراتیکِ جمهوری کوتاه‌عمر بود و در سال ۱۹۳۸ سرکوب شد و این دولت کوچک عملا توسط هیتلر، و با رضایت فرانسه و بریتانیا، به آلمان الحاق شد. در آن روزها، قدرت‌های باصطلاح «دموکراتیک»، دموکراسی در چکلسواکی را در راه سازش با هیتلر کنار زدند. قرارداد مونیخ حکومت نازی‌ها را بر چکلسواکی تحمیل کرد و چند ماه بعد، اشغال کامل کشور صورت گرفت.

اشغال نازی‌ها و جنگ جهانی دوم بهای سنگینی بود که چک‌ها، اسلواک‌ها و تمامی مردمان اروپا برای بازی قدرت کلبی‌مسلکانه‌ امپریالیست‌های باصطلاح «دموکراتیک» پرداخت کردند. هدف آن‌ها، در راه محدود کردن گسترش‌طلبی آلمان، این بود که هیتلر را به سوی دیگر برگردانند و قدرت خیزان ماشین نظامی آلمان را به جان اتحاد شوروی بیاندازند و منتظر شوند تا این دو همدیگر را تا پای مرگ بدرند. اما نتیجه این تقلای غول‌آسا آن‌طور که انتظارش را می‌کشیدند از کار در نیامد.

شورش توده‌ای علیه اشغال نازی‌ها در سراسر اروپا، فداکاری و مقاومت بی‌سابقه مردمان اتحاد شوروی و قدرت اقتصاد برنامه‌ریزی عوامل اصلی بودند که قدرت آلمان را تضعیف کردند و جنگ را به شدت به نفع اتحاد شوروی چرخاندند. بریتانیا، آمریکا و متحدین‌شان که کلبی‌مسلکانه به تقاضای متحد اصلی‌شان برای گشودن جبهه دوم برای کم کردن بار شوروی بی‌توجهی کرده بودند، مجبور شدند ناگهان دست به عمل بزنند و مستاصلانه به استقبال ارتش سرخ بروند، پیش از آن‌که به عمق اروپای غربی برسد.

پیشروی ارتش سرخ در یک کشور پس از دیگری باعث ترس بورژوازی شده بود. طبقات حاکمه اروپای اشغال‌شده بیشتر و بیشتر منزوی می‌‌شدند و بخاطر همدستی‌شان با اشغال‌گران مورد نفرت توده‌ها قرار می‌گرفتند. بیشتر بورژواها به همراه ارتش‌ّهای اشغال‌گر می‌گریختند. از سوی دیگر، پیشروی ارتش سرخ توسط توده‌ طبقه‌ کارگر که علیه نازی‌ها به پا خواسته بود با شور و شوق و استقبال روبرو شد.

تد گرانت در سال ۱۹۴۸ مقاله‌ای نوشت به نام «چکسلواکی: مسائل مطرح». او در آن‌جا می‌گوید:

«کارگران طبیعتا از این اقدامات حمایت کردند: ملی‌سازی تمام کارخانه‌های مهمی که از زمان جنبش توده‌ای در سال ۱۹۴۵ در مالکیت خصوصی بودند؛ ۷۰ درصد کارخانه‌های چاپ، کل صنعت شیمی، تمامی کارخانه‌های یخچال‌سازی و هرگونه شرکت ساخت و ساز که بیش از ۵۰ نفر در استخدام داشت، تمامی هتل‌های بزرگ و صنعت تجارت عمده‌فروشی. هیچ شرکتی با بیش از ۵۰ کارگر، در هیچ حرفه و صنعتی، اکنون اجازه در مالکیت خصوصی بودن ندارد».

اتوریته اخلاقی عظیمی که اتحاد شوروی با شکست نازی‌ها و موفقیت‌ّ‌های خود در بهبود استانداردهای زندگی برای اکثریت جمعیت به دست آورده بود باعث شد بسیاری کارگران طرفدار حزب کمونیست شوند. این حزب در مارس ۱۹۴۸، ۲ میلیون و ۴۰۰ هزار نفر عضو داشت که در کشوری ۱۵ میلیونی رقمی عظیم است. ملی‌سازی بدون حمایت فعالانه طبقات کارگر ممکن نمی‌بود. اما انتقال به اقتصاد برنامه‌ریزی در اواخر دهه ۱۹۴۰ به هیچ وجه انقلاب سوسیالیستی کلاسیک نبود. ماهیت متزلزل و سرکوبگرانه این روند راه را برای نارضایتی در آینده باز کرد و به تبلیغات ضدکمونیست غربی‌ها مهمات اخلاقی داد. اما حتی تحت این شرایط نیز، در آن زمان اکثریت مردم این اوضاع را پیشرفت می‌دانستند. امپریالیست‌های غربی که در کشورهای خود با رادیکال‌سازی و حتی جنبش‌های انقلابی روبرو بودند توان دخالت موثر را نداشتند. تد گرانت در همان مقاله، روند متناقض این نقلاب ناقص‌الخلقه را بیشتر توضیح می‌دهد:

«استالینیست‌ها پس از استقاده از فشار کارگران علیه طبقه سرمایه‌دار تمام عناصر کنترل کارگری را کنار می‌گذارند. سرعت تکمیل این روند بستگی دارد به مقاومت طبقه کارگر چک که سطح فرهنگ آن، به علت صنعتی‌سازی کشور، بسیار بیشتر از کارگران روسیه است. استالینیست‌ها نمی‌توانند اجازه دهند دموکراسی کارگری در چکلسواکی پا بگیرد چرا که چنین امری، عواقبی ناگزیر برای رژیم روسیه در اتحاد شوروی خواهد داشت».

برنامه‌های پنج‌ساله که شامل صنعتی‌سازی کلان بود با موفقیت بسیاری روبرو شد و برای طبقات کارگر و جمعیت روستایی اشتغال باثبات و سطحی بی‌سابقه از دسترسی به خدمات درمانی، آموزش و پرورش، مسکن و … ایجاد کرد.

اما، مثل شوروی، بوروکرات‌های دولتی به مردم پاسخگو نبودند و سبک زندگی ممتازی ورای کارگران داشتند و خواهان حفظ این اوضاع بودند. این بوروکراسی قدرتمند با هر چه سر راهش بود در می‌افتاد. مخالفین آن نه فقط ناراضیان طرفدار بازار که کمونیست‌های صادقی بودند که خواهان اقتصاد برنامه‌ریزیِ دموکراتیک‌تری بودند و در میان آن‌ها حتی کهنه‌سربازانی بودند که در جنگ داخلی اسپانیا علیه فرانکو جنگیده بودند.

رژیم جدید نمی‌توانست اجازه دهد نوعی دموکراسی کارگری پا بگیرد که مثل سنت‌های انقلاب روسیه ۱۹۱۷ فراخوان به انقلابی بین‌المللی دهد – در عوض اقتصاد برنامه‌ریزی بوروکراتیکی روی الگوی روسیه‌ی استالینیستی سر کار آمد. مشخصه تاریخ چکلسواکی از ۱۹۴۸ تا ۱۹۸۹ تناقض‌های بسیار حاد بین موفقیت تولید جمعی و برنامه‌ریزی‌شده و ناکارآمدی‌های بوروکراتیک است که وقتی اقتصاد برنامه‌ریزی تحت سیطره کنترل دموکراتیک کارگران و مردم نباشد، ناگزیرند – بخصوص در محدوده دولت‌ملتی کوچک.

در اقتصاد بازار، قانون عرضه و تقاضا حدود و صغور تولید را تعیین می‌کند. در اقتصاد برنامه‌ریزی دموکراتیک، این تعیین‌کننده، دخالت مستقیم تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان یعنی توده‌های کارگر کشور است. با تقسیم کار بسیار برابرتر و از میان رفتن بیکاری، روز متوسط کاری می‌تواند تا جایی پایین بیاید که کارگران وقت داشته باشند در اداره محلات کار و جماعات خود شرکت کنند و با همکاری یکدیگر، اقتصاد و جامعه به مثابه کل را به صورت دموکراتیک اداره کنند. اما بدون این مشارکت توده‌ای، در چکلسواکی شاهد برنامه‌ریزی کورکورانه اقتصاد بودیم. مازاد عرصه بعضی محصولات و کمبود عرضه بعضی دیگر باعث ناکارآمدی و اتلاف بسیار می‌شد.

رد ناگزیر سیاسی و اجتماعیِ این فقدان دموکراسی کارگری و تلاش توده‌ها برای فتح کنترل سیاسی بر زندگی‌شان در سال ۱۹۶۸ اوج خود را در بهار پراگ و سپس سرکوب آن نشان داد. این رویداد می‌توانست بنیانی برای ضدانقلابی اجتماعی و یا انقلابی سیاسی با هدف برپایی دموکراسی حقیقی کارگری باشد – و البته می‌توانست تنها به تغییری در صف نخبگان بوروکراتیک، بی هیچ تغییر بنیادین، بیانجامد. اما بوروکراسی شوروی هیچ کدام از این سناریوها را نمی‌خواست و تداوم چکلسواکی با برنامه‌ریزی بوروکراتیک و سر کار بودن نوکران وفاداران خود را ترجیح می‌داد و از نیروی عظیم فیزیکی خود برای در هم کوبیدن جنبش پیش از آن‌که بتواند پیروز شود استفاده کرد. این رویداد غم‌ناک (برای تحلیل مفصل نگاه‌کنید به مقاله‌ی آلن وودز با عنوان «چکسلواکی ۱۹۶۸: استالینیسم، لرزان از بحران») هنوز در آگاهی مردم چک نهفته و نقش مهمی در تعیین ماهیت ضدکمونیستی و ضدروس جنبش‌های ۱۹۸۹ داشت.

پس از سال ۱۹۴۸، بازرگانی چکسلواکی با کشورهای سرمایه‌داری فروپاشی شدیدی داشت که علتش تحریم‌ها و محدودیت‌های دولت جدید بود. افزایش شدید بازرگانی با سایر اقتصادهای برنامه‌ریزی (از ۴۰ درصد در سال ۱۹۴۸ تا ۷۰ درصد، ده سال بعد) تا چند سال توانست این کمبود را جبران کند. اما تا اواخر دهه هفتاد، ادغام بوروکراتیک بین این اقتصادها داشت به محدودیت‌های خود می‌رسید و مقاومت در برابر فشار از جهان سرمایه‌‌داری سخت‌تر می‌شد. رکود سرمایه‌داری در کشورهای توسعه‌یافته صنعتی باعث کاهش تقاضا برای صادرات چکسلواکی شد. اتحاد شوروی نیز از فشارهای اقتصاد جهانی رنج می‌دید و دیگر نمی‌توانست مثل گذشته انرژی را با قیمت مناسب به چکسلواکی ارائه کند. اقتصاد دولت کوچک زیر فشار بیشتر و بیشتر و نیاز برای همپایی با بازار سرمایه‌داری جهانی قرار گرفت.

توده‌ها می‌توانند دولتی توتالیتر را تحمل کنند به شرط این‌که بهشان کیفیت زندگی معقولی ارائه کند و امید به این‌که آینده بهتر خواهد بود. اما، کمبود هر روز بیشتر کالاهای بنیادین، تورم قیمت‌ها و فقدان عمومی دموکراسی بالاخره تاثیر خود را روی آگاهی گذاشت. در چنین شرایطی، ناکارآمدی‌ها و سرکوب دولت واضح‌تر و غیر قابل تحمل‌تر شد و طولی نکشید که مردم دست به پرسش و حرکت زدند. نتیجه افزایش اعتراضات و تظاهرات‌ها در اواخر سال ۱۹۸۸ و سال ۱۹۸۹ بود.

رژیم متوجه این افزایش ناآرامی‌ها بود و می‌دانست که حتی تظاهراتی کوچک که حتی ماهیتی خصومت‌بار نسبت به رژیم نداشته باشد می‌تواند دریچه ابراز این نارضایتی شود و همین بود که دست به سرکوبی خشن زد. این سرکوب نه نشانه قدرت که نشانه ضعف بود و تنها باعث تحریک بیشتر جنبش و اعطای مهمات اخلاقی به آن شد. جنبش در آلمان شرقی که چند روز پیش آغاز شده بود نیز جانی به این جنبش بخشید.

جنبشی که به سرنگونی رژیم انجامید عموما متشکل بود از کارگران، دانشجویان و جوانان عادی که دیگر توان تحمل اوضاع را نداشتند و مجبور شدند به خیابان‌ها بیایند. این صف ناراضیان ضدکمونیست نبود. اثبات این امر آسان است: شمار باصطلاح ناراضیان در اوایل سال ۱۹۸۹ کمتر از ۵۰۰۰ نفر تخمین زده می‌شد، در حالی که صدها هزار نفر در این جنبش شرکت داشتند. در نظرسنجی‌ای که در دسامبر ۱۹۸۹ توسط «مرکز پژوهش‌های افکار عمومی» انجام شد در پاسخ به این سوال که «جامعه ما باید چگونه رشد یابد؟» تنها ۳ درصد چک‌ها و اسلواک‌ها گفتند سرمایه‌داری می‌خواهند. ۴۱ درصد هنوز مدعی خواست سوسیالیسم بودند و ۵۱ درصد «چیزی در این میان» می‌خواستند. تنها شمار بسیار کوچکی از درگیران در انقلاب، آگاهانه و صریحا خواهان سرمایه‌داری بودند.

مجددا از تد گرانت در سال ۱۹۴۸ بخوانیم:

«کارگران چک در طولانی‌مدت اشرافیت مقامات مستبد را تحمل نخواهند کرد. تجربه به آن‌ها می‌آموزد که استالینیسم، کمونیسم نیست. آن‌ها متوجه نیاز به سرنگونی بوروکراسی و دستگاه پلیسش می‌شوند و کنترل مستقیم خود بر صنایع و دولت را در آن نوع دموکراسی کارگری که کارل مارکس متصور شده بود، برپا می‌کنند. یعنی روی الگوی کمون پاریس، مشابه همان رژیمی که انقلاب روسیه در سال ۱۹۱۷ به پا کرد».

کارگران بدون شک متوجه نیاز به سرنگونی بوروکراسی و دستگاه پلیسش بودند. متاسفانه برای رساندن انقلاب به موفقیت کامل و برپایی دولت کارگری سالم، جای خالی رهبری جسور، آگاه و متعهد احساس می‌شد. چنین نیرویی باید از دل سال‌ها تبلیغ و سازماندهی ساخته می‌‌شد و لایه‌های آگاه‌تر طبقه کارگر و جوانان را جذب خود می‌کرد و برای زمان حرکت‌شان تدارک می‌دید. آن‌چه جایش خالی بود سازمانی بود که توده‌ها را رهنمون انقلابی با ماهیت سیاسی کند. اقتصاد برنامه‌ریزی ملی‌شده فی‌الحال موجود بود و کافی بود آن‌را به کنترل کارگری واگذار کنیم. این وظیفه البته بسیار دشوار اما نه غیرممکن می‌بود. مگر بلشویک‌ها نتوانستند در میان شرایط سرکوبگرانه روسیه تزاری، یک حزب موفق انقلابی بسازند؟

متاسفانه چنین سازمانی موجود نبود و علیرغم تعهد و فداکاری توده‌ها، آن‌چه از پی آمد نه انقلاب که ضدانقلاب اجتماعی بسیار وحشیانه‌ای بود. در سال ۱۹۹۱، دولت فاز یک اقتصاد بازار را اعلام کرده بود که شامل ۳۹۰ درصد افزایش قیمت‌های انرژی می‌شد. واسلاو کلاوس که آن موقع وزیر دارایی بود می‌خواست ۱۰۰ هزار مغازه دولتی را بفروشد. در تلاشی مستاصل برای رهاندن دولت از دارایی‌هایش، به شهروندان واچرهای خصوصی‌سازی دادند.

تا سال ۱۹۹۳، واسلاو کلاوس جدایی‌سازی غیردموکراتیک چکسلواکی را دامن زد که به نفع هیچ کس نبود مگر طبقات حاکم و بخصوص امپریالیست‌های آلمان. او نخست‌وزیر «جمهوری چکِ» جدید شد و شعارش این بود که «هر مالک خصوصی بهتر از دولت» است و مدعی شد ۸۰ درصد اقتصاد در دستان خصوصی است. این در آن زمان مبالغه‌ای بود که کلاوس انجام داد تا کشور را به عنوان منطقه‌ای ایده‌آل برای سرمایه‌داریِ امپریالیست‌ها جلوه دهد و شامل سرمایه‌گذاری‌های صندوق دارایی‌های ملی و انتقال دارایی‌ها از دولت مرکزی به شهرداری‌ها نمی‌شد. هفته‌نامه اکونومیست در آن موقع از کشور انتقاد می‌کرد که:

«نرخ بیکاری به شدت پایین، زیر ۵ درصد، نشان می‌دهد که این کشور هنوز بخش اعظم تجدید ساختارهای ضروری صنعتی که نیازمند آن است انجام نداده.»

این جمله از «اکونومیست» در سال ۱۹۹۵ به روشنی و وضوح، منافع متضاد سرمایه و طبقات کارگر را نشان می‌دهد. روزنامه «فایننشال تایمز» در همان سال از قول واسلاو بروم، کسب و کاردار چک، نوشت:

«خیلی شرکت‌های خارجی با یک هدف به جمهوری چک می‌آیند: مشارکت در شرکت‌های ما، کنترل شرکت، لغو بخش پژوهش و توسعه و انتقال کار به خودشان و استفاده از ما به عنوان کارگر ارزان».

امروز، اقتصاد تا حدود زیادی هنوز وابسته به کارگر ارزان است. بیش از ۴۰۰ هزار نفر زیر خط فقر زندگی می‌کنند. افرادی که زیر ۹۳۳۰ کرونای چک زندگی می‌کنند (حدود ماهی ۳۵۰ پوند) فقیر تعریف می‌شوند. «دیده‌بان اجتماعی» چند ماه پیش از این کشور انتقاد کرد و نوشت:

«شمار بالای بیکاران، که طبق آمار دفتر اشتغال در ابتدای سال ۲۰۱۴، به ۶۳۰ هزار نفر می‌رسید به نظر همگام با کاهش دیرینِ دستمزدهای واقعی است. در سال ۲۰۱۳ شاهد کاهش ۱۳ درصدی دستمزدهای واقعی بودیم. شمار مشاغل خطرناک نیز در حال افزایش است.»

با فقر اقتصادی، فقر اجتماعی و اخلاقی هم همراه می‌شوند. دولت‌های محلی و ملی پرند از فساد و هر هفته افتضاحات و اختلاس‌ّهای جدید رو می‌شوند. شرکت‌های انگلی بیمه بهداشت خواهان یارانه‌های عمومی و پرداخت مردم برای خدمات درمانی هستند تا هر کس از پس خرج درمان در نمی‌آید به مرگی زودهنگام بمیرد. در سال ۲۰۱۳ «کمیته هلسینکی» از بدتر شدن حقوق بشر در کشور ابراز نگرانی کرد و به عدم دسترسی به خدمات درمانی و حملات به مردمان روماتبار اشاره کرد. نرخ خودکشی در سال ۲۰۱۳ تقریبا دوبرابر ۲۰۱۲ بود. خلاصه بگوییم: سرمایه‌داری دارد کشور را بیشتر به سمت بربریت سوق می‌دهد.

ایدئولوژی حاکم هر جامعه ایدئولوژی طبقه حاکمه آن است. این نظام با ابزاری همچون دستگاه دولتی‌اش، با رسانه‌های تحت مالکیت خصوصی‌اش، با نهادهای آموزشی-مذهبی‌ می‌تواند این غلبه را در بیشتر اوقات تضمین کند. احساسات ضدکمونیستی در چکسلواکی سابق غالب هستند و معمولا شکلی خیلی هیستریک به خود می‌گیرند. در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۳ چک، بیل‌بوردهایی که «کمونیست‌ّهای سابق» را نام می‌بردند تا رسوا کنند در سراسر شهر حاضر بودند. پراگ موزه «کمونیسمی» دارد که تمام تلاشش این است که نام بلشویسم و انقلاب روسیه را مخدوش کند و عامدانه و کلبی‌مسلکانه آن‌را با جنایات استالینیسم تداعی کند.

اما به توده‌های جمهوری چک و اسلواکی تا ابد نمی‌توان دروغ گفت. رسانه‌ها همچنان باران هیستری ضدکمونیستی بر آگاهی توده‌ها می‌بارند اما واقعیت سرمایه‌داری همین الان هم از سد این دروغ‌ها و کلبی‌مسلکی می‌گذرد و در نتیجه منجر به تغییری انفجاری در آگاهی می‌شود. چک‌ها شکوفایی موفق سرمایه‌داری پس از جنگ را تجربه نکرده‌اند. بر خلاف طبقه کارگر کشورهای غربی، توهم به رفورمیسم آنقدرها قدرتمند نیست و نتیجه‌گیری‌های انقلابی با سرعتی غافلگیرکننده حاصل می‌شوند.

کارگران جمهوری چک و اسلواکی بارها غریزه‌ای رادیکال و انقلاب از خود نشان داده‌اند. مبارزه پرشکوه پارتیزان‌ها، جنبش سال‌های ۱۹۴۸ و ۱۹۶۸ و حتی جنبش ۱۹۸۹ باید هشداری برای طبقه حاکمه‌ی بسیار کوته‌بین باشند: مردم تا همیشه تحمل و بردباری نمی‌کنند. حتی در سال‌های اخیر اعتصاب خبرنگاران تلویزیون در سال ۲۰۰۲ که بسیار رادیکال بود، ۱۰۰ هزار تظاهرکننده در میدان ونسلاس در سال ۲۰۱۲ علیه ریاضت‌کشی و فساد و اعتصاب معدنچیان که منجر به اشغال شرکت معدنچی «او کی دی» در سال ۲۰۱۳ شد نشان می‌دهد که در میان این دشواری‌ها نارضایتی جوشان و قدرتمندی در جریان است.

۳۳ درصد مردم چک خواهان بازگشت به رژیم کهن هستند. اگر ۳۳ درصد حامی بازگشت به اقتصادی با برنامه‌ریزی بوروکراتیک هستند چه تعدادی پشتیبان اقتصاد برنامه‌ریزی دموکراتیک به عنوان بخشی از فدراسیون سوسیالیستی بین‌المللی خواهند بود؟ اگر چنین گزینه‌ای به طور جدی مطرح می‌شد، اگر چنین حزبی با باور به پتانسیل انقلابی فی‌الحال ثابت‌شده کارگران چک نیرویی جدی و آماده در جامعه باشد، آن‌گاه، طبقات کارگر، آن هنگام که به حرکت در آمدند، می‌توانند به سوی آن پیروزی که نیازمند و شایسته آن هستند، رهنمون شوند.

منبع: «در دفاع از مارکسیسم»، وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (http://www.marxist.com/)، هفت ژانویه ۲۰۱۵