بین‌الملل اول: ۱۵۰ سال بعد

نوشته راب سوئل

ترجمه آرش عزیزی

صد و پنجاه سال پیش، در روز ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴، «انجمن بین‌المللی کارگران»، که بیشتر به نام «بین‌الملل اول» معروف است، متولد شد. این اولین سازمان پرولتری بین‌المللی جاده صاف‌کن رشد سازمان‌ّهای طبقه کارگر و گسترش مارکسیسم در سراسر جهان شد. طبقه حاکمه به روز خود در مقابل این خطر انقلابی می‌لرزید.

«کارگران جهان:‌ متحد شوید!»

چنان‌که از نام آن بر می‌آید این اولین بار بود که سازمانی بین‌المللی برای طبقه کارگر پا به عرصه وجود می‌گذاشت. نیاز به چنین تشیکلاتی نتیجه موقعیت بین‌المللیِ طبقه کارگر بود. سرمایه‌داری نظامی جهانی است، بر بنیان تقسیم جهانی کار و بازار جهانی. موقعیت طبقه کارگر در سراسر جهان یکسان است و بدین‌سان مبارزه طبقه کارگر هم یکسان است.

با توجه به مشخصه سرمایه‌داری،‌ مبارزه طبقه کارگر و جنبش تحقق سوسیالیسم باید بین‌المللی باشند. مبارزه برای سوسیالیسم اگر بین‌المللی نباشد اصلا معنایی ندارد. «سوسیالیسم در یک کشور» ممکن نیست. وظیفه‌ انقلاب سوسیالیستی لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و دولت-ملت، این محصولِ سرمایه‌داری، است.

بر این بنیان، با سرنگونی مرزهای ملی و برپایی فدراسیونی جهانی از دولت‌های سوسیالیستی می‌توان از زندان سودآوری خصوصی رها شد و منابع کره‌ زمین را آزادانه برای منفعت همگان به کار برد.

مارکس و انگلس می‌گفتند «کارگران کشور ندارند» و از این نتیجه می‌گرفتند که «کارگران جهان متحد شوید!». مسئولیت این مبارزه بر دوش سازمان بین‌المللی طبقه کارگر است. با چنین تصوری بود که مارکس دست به سازماندهی انترسیونال اول زد.

«انجمن بین‌المللی کارگران» که در سپتامبر ۱۸۶۴ در تالار سنت مارتینز به پا شد سازمانی مارکسیستی نبود. در واقع تشکیل شده بود از چندین و چند گرایش مختلف: اتحادیه‌های کارگری رفورمیست بریتانیایی، رادیکال‌های فرانسوی، طرفداران پرودون، طرفداران مازینیِ ایتالیایی، و همچنین آنارشیست‌های روس. با این حال، مارکس با توجه به جایگاه خود به رهبر برجسته آن بدل شد و «سخنرانی آغازین» معروف آن و سند «قوانین» آن‌را نوشت و راهنمای فعالیت‌هایش بود.

گرچه طبقه کارگر بریتانیا در مبارزات سندیکایی و سیاسی شرکت کرده بود، که شاخص‌ترینش جنبش چارتیست‌ها بود، طبقه کارگر به عنوان نیرو تازه داشت در اروپا و آمریکا ظهور می‌کرد. افکار سوسیالیستی، مثل آرای رابرت اوون، سن سیمون و فوریه، تا حدودی مطرح شده بودند اما جنبش کارگری هنوز در عنفوان خود بود. این افکار اولیه نقد جسورانه‌ای از سرمایه‌داری ارائه می‌کردند اما بیشتر برنامه‌هایی خیال‌بافانه داشتند که ریشه‌ آن‌ها در مبارزه طبقاتی نبود.

سوسیالیسم علمی

مارکس و انگلس در سال‌های پیش از بنیانگذاری بین‌الملل اول، بنیان‌های سوسیالیسم علمی را بر پایه پیشرفت تاریخ و مبارزه طبقاتی پی ریختند. افکار بنیادین مارکسیسم در «بیانیه کمونیست» آمد، سندی انقلابی که در سال ۱۸۴۸ برای حزبی کارگری و بین‌المللی نوشته شد.

در سال‌های ارتجاع، پس از شکست انقلابات ۱۸۴۸، مارکس و انگلس تماس نزدیکی با رهبران کارگری و جنبش دموکراتیک در چندین کشور حفظ کرده بودند. فعالیت‌های آن‌ها، از طریق طرفداری از عمل مستقل کارگران، بنیان نظری و عملی بین‌الملل اول را ریخته بود.

مارکس خود را به شدت درگیر برپایی بین‌الملل اول کرد. او به عنوان نماینده کارگران آلمانی در کنفرانس بنیانگذار آن شرکت کرد و نقش مهمی در روند کار آن داشت.

کنفرانس کمیته‌ای موقتی منصوب کرد تا قوانین انجمن را تدوین کند و از مارکس خواسته شد پیش‌نویس برنامه‌ای را بنویسد که بتواند تمام گرایش‌های مختلف درون جنبش طبقه کارگر را متحد کند و به این سازمان مشخصه‌ای طبقاتی و پرولتری بدهد، به جای آن نوع سازمان کمک دوجانبه‌ای که عناصر رفورمیست طلب می‌کردند. کار مارکس در بین‌الملل، تاریخی از کار در آمد و به تشویق افکاری کمک کرد که بعدها درون جنبش بین‌المللی به «مارکسیسم» معروف شدند.

مارکس به عنوان مسئول آلمان در نهاد رهبری بین‌الملل، «شورای عمومی»، چراغ راه بود. جلسات هفتگی این شورا،‌ که در گزارش‌های آن ضبط شده‌اند، صورتی هستند از فعالیت‌های سازمان، رشد جنبش کارگری و همچنین مبارزه برای وسعت بخشیدن به افکار و درک آن.

مارکس با استفاده حداکثری از مهارت‌های خود کوشید لشکرهای مختلف طبقه کارگر اروپا را در ارتش بین‌المللی واحدی گرد آورد. با توجه به سطوح بسیار متنوع سیاسی سازمان در کشورهای مختلف این وظیفه‌ای غول‌آسا از کار در آمد.

مارکس با این همه موفق شد برنامه‌ای تهیه کند که هم اتحادیه‌های کارگری بریتانیا را راضی کند و هم پرودونیست‌های فرانسوی و بلژیکی و سوئیسی و هم لاسالی‌های آلمانی. تنها به چنین سیاق منعطفی می‌شد توده‌ای بودن بین‌الملل را تضمین کرد.

چنان‌که مارکس در روز ۴ نوامبر ۱۸۶۴ به انگلس نوشت: «بسیار دشوار بود که سند را طوری تنظیم کنیم که دیدگاه‌مان در صورتی ظاهر شود که برای چشم‌انداز کنونی جنبش کارگری قابل قبول باشد. یکی دو هفته دیگر همین‌ها جلساتی با باریت و کابدن راجع به حق رای خواهند داشت. مدتی پیش از احیای جنبش طول می‌کشد تا بتوانیم دوباره از همان جسارت زبان استفاده کنیم. رفتار ما باید «جسور در محتوا، معتدل در بیان» باشد.»

رهایی طبقه کارگر

وظیفه اصلی مارکس در این زمان تضمین ماهیت پرولتری سازمان در مقابل دست‌اندازی سیاستمداران سرمایه‌داری بود که می‌کوشند از جنبش برای اهداف خود استفاده کنند. او در این راه مدام می‌کوشید هسته‌ کارگری «شورای عمومی» را تقویت کند و ترکیب آن‌را حقیقتا بین‌المللی سازد.

«قوانین عمومی انجمن»، که مارکس نوشته، با این جمله آغاز می‌شوند: «رهایی طبقه کارگر باید وظیفه خود طبقه کارگر باشد؛ مبارزه برای رهایی طبقه کارگر به معنی مبارزه برای مزایا و انحصارات طبقاتی نیست که به معنای حقوق و وظایف برابر و سرنگونی هر نوع حکومت طبقاتی است.»

«سخنرانی آغازین»، که آن‌را هم مارکس نوشته، بر هدف کارگری انجمن تاکید می‌کرد: «این است که فتح قدرت سیاسی به وظیفه بزرگ طبقه کارگر بدل شده است.» پایان‌بخش این سند جمله‌ای از مانیفست بود: ‌«پرولترهای تمام کشورها، متحد شوید!» در نتیجه این موضع راسخ بود که تا بهار ۱۸۶۵ بیشتر عناصر طبقه متوسط «شورا» را ترک گفته بودند.

بین‌الملل با کار طاقت‌فرسای خود روابط محکمی با اتحادیه‌های کارگری بریتانیا برپا کرد. اولین کنفرانس ملی اتحادیه‌های کارگری در شفیلد در ژوئیه ۱۸۶۶ قطع‌نامه‌ای تصویب کرد و از اتحادیه‌های کارگری خواست به «انجمن بین‌المللی کارگران» بپیوندند چرا که «این سازمان برای ترقی و رفاه کل جامعه کارگر ضروری است». در سال ۱۸۶۷، بیش از ۳۰ اتحادیه کارگری، که شامل حدود ۵۰ هزار عضو می‌شدند، به بین‌الملل پیوستند. این واقعیت از آن‌جا چشمگیر است که این‌ها اتحادیه‌های کارگران ماهر بودند که شامل بخش‌های محافظه‌کارتر طبقه می‌شدند. در این زمان، توده‌ کارگران غیرماهر همچنان بی‌سازمان بودند.

بخش‌ّهای بین‌الملل به سرعت در آمریکا و در قاره‌ اروپا، از جمله روسیه، پا گرفتند. در آلمان، بین‌الملل مبتکر برپایی اتحادیه‌های کارگری بود و نقش نسبتا مهمی در بنیان‌گذاری «حزب کارگران سوسیال دموکرات آلمان» داشت.

مبارزه برای افزایش دستمزد

مارکس از هر فرصتی برای پیش گذاشتن افکارش نسبت به موقعیت مشخص استفاده می‌کرد. در بهار ۱۸۶۵، جان وستون، از اعضای «شورای عمومی»، پیشنهادی مطرح کرد که طبق آن مبارزه کارگران برای افزایش دستمزد بی‌فایده و حتی مضر بود. بنیان حرف او این بطلان بود که افزایش دستمزد منجر به افزایش قیمت می‌شود. مارکس از فرصت استفاده کرد و به جدال وستون رفت تا نظریه‌های اقتصادی خود را توضیح دهد. مارکس در پایان قطع‌نامه زیر را به «شورای عمومی» پیشنهاد داد که دیدگاه‌های او در مورد اتحادیه‌های کارگری را شرح می‌دهند:

«اول، افزایش عمومی نرخ دستمزدها منجر به سقوط نرخ عمومی سود می‌شود اما عموما تاثیری بر قیمت کالاها نخواهد گذاشت.

«دوم، گرایش عمومی تولید سرمایه‌داری نه به افزایش که به کاهش میزان دستمزدها است.

«سوم، اتحادیه‌های کارگری به عنوان مراکز مقاومت علیه دست‌اندازی سرمایه خوب عمل می‌کنند. ناکامی‌شان تا حدودی به دلیل استفاده نابخردانه از قدرت‌شان است. ناکامی عمومی‌شان وقتی است که خود را محدود به جنگ چریکی علیه نظام موجود می‌کنند و نه تلاش همزمان برای تغییر آن و استفاده از قوای سازمانیافته خود به عنوان اهرمی برای رهایی نهایی طبقه کارگر، یعنی سرنگونی نهایی نظام دستمزدها.»

گزارش مارکس را نهایتا النور مارکس در سال ۱۸۹۸ به نام «ارزش، قیمت و سود» منتشر کرد و همچنان مقدمه‌ای کلاسیک بر اقتصاد مارکسیستی به حساب می‌آید.

«سخنرانی آغازین» در مورد سیاست خارجی هم موضع گرفت و اعلام کرد که طبقه کارگر وظیفه دارد «بر اسرار سیاست‌ بین‌المللی مسلط شود». بین‌الملل در سطح بین‌المللی جسورانه به پشتیبانی از آرمان‌های مترقی پرداخت. در زمان جنگ داخلی آمریکا (۶۵-۱۸۶۱) این سازمان از ایالات صنعتی شمال علیه ایالات برده‌دار شورشی جنوب حمایت کرد. کارگران بریتانیایی به حمایت از آرمان شمال برخاستند و به مخالفت با سیاست دولت بریتانیا که حامی برده‌داران بود و بدین‌سان جلوی دخالت بریتانیا در جنگ داخلی را می‌گرفت.

البته که مارکس، آبراهام لینکلن را کمونیست نمی‌دانست اما این باعث نشد او و بین‌الملل همدلی عمیق خود را با آن مبارزه انقلابی علیه برده‌داری که لینکلن رهبرش بود ابراز نکنند. بین‌الملل پیام تبریکی به رئیس‌جمهور لینکلن فرستاد که متن آن را مارکس نوشته بود. رئیس‌جمهور نیز به نوبه خود بخاطر حمایت اخلاقی‌ بین‌الملل از آن قدردانی کرد.

تئوری و عمل

مارکس در مورد فعالیت‌های خود در «شورای عمومی» فعالانه با مارکس همکاری می‌کرد. نامه‌های آن‌ها به یکدیگر این واقعیت را نشان می‌دهد. انگلس اما تا زمان نقل مکان خود به لندن در سال ۱۸۷۰ نمی‌توانست مستقیما در «شورا» مشارکت کند. آن‌ها در طول سال‌های خود در بین‌الملل کهکشانی از رهبران کارگری گرد خود آوردند – افرادی برجسته و متعهد به آرمان. مارکس و انگلس مدام حلقه بین‌المللی همکاران خود را گسترش می‌دادند. بخصوص در بین آلمانی‌ها که شاخص‌ترین‌شان ویلهلم لیبکنخت و آگوست ببل بودند.

مارکس را همیشه به عنوان «انقلابی خوش‌نشین» تصویر می‌کنند که سرش همیشه در اتاق مطالعه موزه بریتانیا (بریتیش میوزیم) گرم بود. کارهای او در بین‌الملل نشان می‌دهد که این به هیچ وجه حقیقت ندارد. البته که مارکس بر اهمیت ضروری تئوری تاکید می‌کرد (بدون تئوری، جنبش انقلابی ممکن نیست). اما او تئوری و عمل را جدایی‌ناپذیر می‌دید. تئوری بدون عمل مثل چاقویی بدون تیغه است. سال‌ها کار عملی توسط او در بین‌الملل ابراز روشن این چشم‌انداز هستند.

در سال ۱۸۷۰، بین‌الملل در بیش از ۱۰ کشور بخش داشت. آن‌ها از نظر سازمانی هنوز ضعیف بودند و بسیاری در شرایط نیمه‌قانونی فعالیت می‌کردند و گاهی اوقات کاملا زیرزمینی بودند. اما عرصه نفوذ بین‌الملل و افکارش به شدت وسیع‌تر از محدودیت‌های مستقیم بخش‌ّهایش بود؛ ده‌ها و گاه صدها هزار کارگر در کارزارهای آن فعال بودند. در این زمان، بورژوازی در مقابل شبح کمونیسم، در شکل بین‌الملل،‌ می‌لرزید.

باکونین و آنارشیسم

با گسترش نفوذ بین‌الملل، آنارشیست‌ها به آن پیوستند و نقشی منفی و مخل درون صفوف آن بازی کردند. باکونین در ابتدا رهبری بی‌عمل بود که کوشید انجمن انقلابی خودش را سازمان دهد. او سپس به سوئیس نقل مکان کرد و جزو رهبری «اتحادیه برای صلح و آزادی» انتخاب شد. در سال ۱۸۶۸ «اتحادیه» را ترک گفت و «ائتلاف بین المللی سوسیال دموکرات‌ها» را بنیان گذاشت. این نهاد از «شورای عمومی» بین‌الملل خواهان پیوستن به آن به عنوان سازمانی مجزا با اساسنامه و برنامه خود شد. «شورای عمومی» موکدا با این خواسته مخالفت کرد چرا که توافق با آن به فلج بین‌الملل می‌انجامید. این شورا اما قبول کرد در صورت انحلالِ «ائتلاف» گروه‌های محلی آن‌را بپذیرد.

باکونین در این‌جا دست به تحرک زد. او در حرف این خواسته را قبول کرد اما در عمل مثل سازمانی مخفی با هدف سرقت بین‌الملل عمل می‌کرد. باکونینیست‌ها به خدا و دولت  اعلان جنگ داده بودند اما برنامه‌شان محدود به لغو حق ارث بود. باکونین طبقه کارگر را به عنوان طبقه‌ای که جامعه را تغییر می‌دهد نمی‌دید و در عوض روشنفکران، دانشجویان و بورژوا-دموکرات‌ها را ترجیح می‌داد. آنارشیست‌ّها مبارزه طبقه کارگر برای قدرت سیاسی را از همان اول رد می‌کردند و آن‌را فرصت‌طلبی می‌دیدند. آن‌جا که «ائتلافِ» آنارشیست خواست «برابری‌سازی طبقات» را پیش می‌گذاشت، بین‌الملل طرفدار «لغو طبقات»‌ بود.

اولین برخورد عمده با آنارشیست‌ها در زمان کنگره باسل در سپتامبر ۱۸۶۹ صورت گرفت. اگر تلاش آن‌ها برای تحمیل اداهای شبه‌انقلابی به بین‌الملل موفق می‌شد، این سازمان به فرقه‌ای تقلیل می‌یافت. چنین وقوعی به بیگانگی اعضای بین‌الملل می‌انجامید و باعث عدم وحدت در جنبش طبقه کارگری اروپا می‌شد. اما آن‌ها چنین هرج و مرجی را مفید می‌دانستند.

باکونینیست‌ها در هر مرحله دست به دسیسه زدند تا بین‌الملل را منحرف کنند و رهبری آن را (اول از همه مارکس) زیر سوال ببرند. مدام به مارکس تهمت می‌زدند که «دیکتاتور» است و به «شورای عمومی» که «مستبد» است. حتی مارکس را متهم کردند که مامور بیسمارک است.

در واقعیت این محفل باکونین بود که انواع و اقسام شخصیت‌های ناجور را جلب می‌کرد – از جمله آژان پرووکاتورها و سایر مامورانی که هر جا ممکن بود اصطکاک و عدم وحدت را تشویق می‌کردند.

کمون پاریس

کمون پاریس (۱۸ مارس تا ۲۹ مه ۱۸۷۱) شاهد فتح قدرت سیاسی به دست کارگران پاریس بود. آن‌ها به قول مارکس «به آسمان شوریدند» و جنین اولین دولت کارگری در تاریخ را به پا کردند. «همان جسارت زبان» بازگشت و مارکس اعلام کرد «شورای عمومی» بی قید و شرط حامی کمونارها است. متاسفانه کمون به علت اشتباهات رهبرانش شکست خورد.

با این همه، بین‌الملل به دفاع از آن برخاست. مارکس در «سخنرانی دومی شورای عمومی» نوشت: «بگذار بخش‌های انجمن بین‌المللی کارگران در تمام کشورها طبقات کارگر را به عمل فرا بخوانند. اگر آنان وظیفه‌ خود را کنار بگذارند، اگر بی‌عمل بمانند، جنگ عظیم کنونی تنها پیشقراول تخاصمات بین‌المللی حتی مرگبارتری خواهد بود و باعث می‌شود در هر کشور اربابان شمشیر و خاک و سرمایه بار دیگر بر کارگران پیروز شوند.»

لحن بین‌الملل که رادیکال‌تر می‌شد، رهبران اتحادیه‌های کارگری بریتانیا محافظه‌کارتر می‌شدند. آن‌ها از حملات نظم کهن به کمون انقلابی و هوادارانش، بخصوص بین‌الملل، هراسان بودند. آن‌ها به سرعت صفوف بین‌الملل را ترک گفتند. در پایان ماه مه بود که آخرین کمونارها با بی‌رحمی و توحش از دم تیغ گذرانده شدند.

مارکس در ۱۸ ژوئن ۱۸۷۱ به کوگلمان نوشت: «می‌دانی که در سراسر دوره آخرین انقلاب پاریس، نشریات ورسای (با همکاری استایبر)‌ (منظور ویلهلم استایبر، رئیس دستگاه جاسوسی بیسمارک است-م)‌ مرا مدام به عنوان «سردسته انقلاب» محکوم می‌کردند و نشریات این‌جا هم در پی‌شان.»

«این سند ّّّ[سخنرانی] این‌جا کلی قیل و قال به پا کرده و من افتخار دارم که در این لحظه فحش‌خورده‌ترین و ترسناک‌ترین مرد لندن باشم. این وضع بعد از گذران بیست سال رقت‌بار در انزوا حال آدم را حسابی به جا می‌آورد. روزنامه دولت (آبزرور)‌ مرا تهدید به تعقیب قانونی کرده. بگذار جرات چنین کاری را بکنند! کک من بابت این نخاله‌ها نمی‌گزد!»

بین‌الملل هر آن‌چه می‌توانست برای نگهداری از پناهندگانی که از فرانسه گریخته بودند انجام داد و برایشان پول و منابع جمع می‌کرد. مارکس از کمون درس بسیار مهمی گرفت: «طبقه کارگر نمی‌تواند تنها دستگاه دولتی از پیش آماده‌ را در اختیار بگیرد و آن‌را برای مصارف خود به کار بندد.» دستگاه دولتی کهن می‌بایست خرد می‌شد و با دولت جدید کارگری، روی خطوط کمون، جانشین می‌شد.

انگلس بعدها نوشت: «این اواخر، بی‌فرهنگ‌های سوسیال دموکرات دوباره با شنیدن نوای دو کلمه بر خود می‌لرزند: دیکتاتوری پرولتاریا. خیلی خوب، آقایان، می‌خواهید بدانید این دیکتاتوری چه شکلی است؟ به کمون پاریس نگاه کنید. آن بود دیکتاتوری پرولتاریا.»

شکست کمون پاریس شرایط نامطلوبی برای بین‌الملل ایجاد کرد. اتحادیه‌های کارگری بریتانیا از «شورای عمومی» عقب کشیدند. جنبش آلمان به دست ارتجاع شکست خورد و ببل و لیبنکخت زندانی شدند. جنبش کارگری فرانسه به کلی فلج شده بود. در پایان، نماینده کارگران فرانسه در بین‌الملل گروهی از پناهندگان بودند که تحت تاثیر دعواهای تلخ جناحی قرار داشتند. این فضای مسموم به «شورای عمومی» نیز کشیده شد.

دعواها با باکونین

در همین زمان بود که تقلا با آنارشیست‌ها،‌ تحت تاثیر شکست، به اوجی تازه رسید. به گفته‌‌ جنی مارکس، دختر مارکس، «در عرض چند ماه موفق شدند دسیسه‌ّهایشان را به تمام کشورها بکشانند. با چنان انرژی شدیدی کار می‌کردند که تا مدتی اوضاع آینده بین‌الملل بد به نظر می‌رسید.»

با این همه، مارکس و انگلس مرتبا به این مبارزه می‌پرداختند. با توجه به ارتجاع حاکم برگزاری منظم کنگره غیرممکن بود اما کنفرانسی از بین‌الملل در سپتامبر ۱۸۷۱ در لندن به پا شد. در این‌جا مساله مبارزه سیاسی بار دیگر مطرح شد. باکونینیست‌ها اعتراضاتی کردند اما از نظر سیاسی شکست خوردند. کنفرانس قطع‌نامه زیر را تصویب کرد:

«در مواجهه با ارتجاع لجام‌گسیخته که هرگونه تلاش برای رهایی از سوی کارگران را با خشونت در هم می‌شکند و با نیروی خشن، تمایز طبقات و غلبه سیاسی طبقاتِ دارا را که از آن نتیجه می‌شود، حفظ می‌کند…

«انسجام طبقه کارگر در حزبی سیاسی برای تضمین پیروزی انقلاب اجتماعی و هدف نهایی آن (لغو طبقات)‌ ضروری است؛

«ترکیب قوایی که طبقه کارگر تا همین حالا در مبارزات اقتصادی خود ممکن ساخته باید در عین حال اهرمی باشد برای مبارزات آن علیه قدرت‌های سیاسی زمین‌داران و سرمایه‌داران.

«کنفرانس به اعضای بین‌الملل یادآوری می‌کند: وقتی طبقه کارگر می‌رزمد، جنبش اقتصادی و حرکت سیاسی آن وحدتی گسست‌ناپذیر دارند.»

بلافاصله پس از کنفرانس، تقلایی حتی شدیدتر درگرفت. باکونینیست‌های زخم‌خورده علنا علیه «شورای عمومی» اعلان جنگ کردند و خواهان تشکیل کنگره کامل برای حل ماجرا شدند.

کنگره مذکور در سپتامبر ۱۸۷۲ در لاهه برگزار شد و تا این زمان خطوط نبرد رسم شده بودند. مارکس حاضر بود اما باکونین غایب. پس از بحث در مورد عمل سیاسی، موضع «شورای عمومی» بار دیگر تصویب شد. باکونینیست‌ها شکست خوردند. مارکس بعدها نوشت که تاریخ بین‌الملل «مبارزه‌ای مداوم از سوی شورای عمومی علیه فرقه‌ها و تجربیات تازه‌کاران بود که می‌کوشیدند خود را درون بین‌الملل، علیه جنبش واقعی طبقه کارگر، حفظ کنند».

کمیسیون ویژه‌ای تمام اسناد مربوط به «ائتلافِ» باکونین را بررسی کرد و به این نتیجه رسید که این انجمن به عنوان تشکیلاتی مخفی درون بین‌الملل کار می‌کرده و پیشنهاد اخراج باکونین و ژولام را داد و این پیشنهاد تصویب شد.

میراث بین‌الملل اول

در پایان کنگره، به پیشنهاد انگلس، تصمیم بر این شد که ستاد مرکزی بین‌الملل به نیویورک نقل مکان کند. جو سیاسی در اروپا پس از شکست کمون تغییری چشمگیر یافته بود. در بسیاری از کشورها عضویت در بین‌الملل جرم شده بود.

دوره شکوفایی سرمایه‌داری فشار عظیمی بر سازمان قرار داده بود. کنگره لاهه در عمل آخرین کنگره تاریخ بین‌الملل اول از کار در آمد. سازمان چند سال دیگر هم به بقای خود ادامه داد اما در سال ۱۸۷۶ رسما منحل شد.

کار تاریخی بین‌الملل، به همراه برنامه و اصول آن، به طبقه کارگر، روح انترناسیونالیم پرولتری را آموخت و به انسجام جنبش کارگری در چندین کشور کمک کرد. در آلمان این روند در سال ۱۸۶۹ به نتیجه رسید: ‌اولین حزب سیاسی که طبقه کارگر را بر بنیان مارکسیسم وحدت می‌بخشید بنیان نهاده شد. این واقعه چون کاتالیزور عمل کرد. پس از مرگ مارکس طولی نکشید که شاهد روندی از احیا درون جنبش کارگری بودیم.

به سال ۱۸۸۶ که رسیدیم دیگر صحبت از سازماندهی بین‌المللی جدید بود. کار مارکس و انگلس در بین‌الملل، همان‌طور که خود پیش‌بینی کردند، نتیجه داده بود. در ژوئیه ۱۸۸۹، بین‌الملل دوم تشکیل شد اما این‌بار بین‌الملل جدید متشکل از احزاب توده‌ای طبقه کارگر بود که علنا از اصول مارکسیسم پشتیبانی می‌کردند.

سازمان ما، «گرایش بین‌المللی مارکسیستی»، امروز به این برنامه بین‌المللی انقلابی، سنت و روش مارکس (همچون نواری لاینقطع) پایبند است.

منبع: «در دفاع از مارکسیسم»، وب‌سایت گرایش بین‌المللی مارکسیستی (http://www.marxist.com/)، شش اکتبر ۲۰۱۴