امپراتوری وجود ندارد – نقدی بر اندیشه‌های تونی نگری

ترجمه با اندکی تلخیص: روزبه کلانتری

مقدمه مترجم: نام تونی نگری معمولا  با اثری که همراه با مایکل هارت در اواخر دهه 90 میلادی   به نگارش در آورده اند  یعنی با کتاب مشهور ” امپراطوری ”  تداعی می شود .  اما سابقه فعالیت سیاسی و اجتماعی  نگری به سالها پیش از این بر می گردد .  تونی نگری در سال 1933 در شهر پائودای ایتالیا به دنیا آمد  و پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی در دانشگاه همان شهر به تدریس فلسفه سیاسی پرداخت . او در سال 1969  گروه ” پوئتره اوپرایو ”  (  در زبان ایتالیایی به معنای ” قدرت کارگری ” می باشد )  را بنیان گذاشت  و در دهه 70  به عضویت شورای رهبری  جریان   ” اوتونومیا  اوپرایا ” ( اراده کارگری )  در آمد . در اوایل دهه 80 به اتهام برنامه ریزی  ترور ” آلدو مورو ”  رهبر حزب دموکرات –  مسیحی  ایتالیا به حبس طولانی مدت  محکوم گشت .  البته وی  ارتباط با گروه ” بریگادهای سرخ ” ایتالیا که مسئولیت این ترور را بر عهده گرفته بودند را تکذیب می نمود.  پس ازچند سال زندان و سپس اقامت طولانی در فرانسه به حا لت تبعید وارتباط نزدیک با اندیشمندان پست مدرن فرانسوی یعنی میشل فوکو ، ژیل دلوز و ژاک دریدا  در سال 1997 به ایتالیا باز گشت و تفکرات جدید خود را در قالب  اثر مشترکش با مایکل  هارت  نویسنده آمریکایی  یعنی کتاب ” امپراطوری ”  منتشر نمود . کتاب به سرعت  به زبانهای مختلف ترجمه شد و به بحثهای زیادی در پیرامون خود دامن زد  ( ترجمه فارسی کتاب که توسط آقای رضا نجف زاده انجام  شده  را  نشر قصیده سرا به بازار کتاب عرضه کرده است )  و توجه علاقمندان به اندیشه های موسوم  ” چپ نو ” را به خود جلب نمود . در ایران به علت امتزاج همیشگی جریانات فکری چپ نو با خطوط سیاسی لیبرا ل ، اندیشه های نگری مورد توجه نشریات لیبرا ل هم قرار گرفت . (  از جمله  صفحه اندیشه روزنامه شرق چند مقاله را به معرفی ” امپراطوری ” و نگری اختصاص داد )  نگری  در دی ماه 1383 به ایران سفر کرد و به سخنرانی پیرامون  اندیشه های  ” اسپینوزا ” در خانه هنر مندان  پرداخت  .

اندیشه های نگری در ” امپراطوری ” مباحثات زیادی را درداخل خود چپ اروپا نیز بر انگیخت  و از جمله  از سوی ورژنهای ارتدکس ورادیکال  تفکر چپ مورد نقد های اساسی قرار گرفت .

از جمله نقدهای قابل توجه و قدرتمندی که از این منظر بر اندیشه های نگری وارد شده است ، نقدی است که آلکس کالینیکوس نظریه پرداز برجسته چپ ،  عضو شورای مرکزی حزب کارگران سوسیالیست بریتانیا  و استاد علوم سیاسی در کینگز کالج لندن  تحت عنوان ” محدودیت های نظریه و عمل اوتونومیستها ” به نگارش در آورده است . آلکس کالینیکوس نیز به واسطه ترجمه آثار متعددی از او به زبان فارسی ، نامی نا آشنا در ایران نیست  .

کالینیکوس در ابتدا  با یادآوری تظاهرات گسترده علیه اجلاس سران ” گروه هشت ” در ایتالیا ، به نوزایی چپ  ایتالیا پس از یک چهارم قرن شکست و نا امیدی اشاره می نماید . اما او این ” نوزایی ” را موضوع پیچیده ای تلقی می کند و اعتقاد دارد که در خلال آن اندیشه های قدیمی ای که قبلا  به کنار رفته اند می توانند دوباره آشکار شوند  و در جنبشی نوین مجددا ذی نفوذ گردند  و کتاب ” امپراطوری ” نگری را به عنوان مثالی بارز از چنین اندیشه هایی معرفی می کند .  به اعتقاد او  نظریات طرح شده در ” امپراطوری ”  تاثیرات عملی ای بر جای می گذارند که دو ویژگی اساسی دارند  : نخست رد نظریه لنینی سازماندهی و  و دوم بهره  گیری از اشکا ل ” جانشین گرایی ”  . 

وی نقدش را با ارائه تحلیل در خشانی از سیر تطور تاریخی چپ ایتالیا از دهه های 70 و 80 میلادی تا کنون ادامه می دهد چرا که بر این نظر است که هر نوع ارزیابی  از کتاب ”  امپراطوری ” باید این بستر تاریخی  و تحولات اندیشه نگری را پیش فرض خود قرار دهد .

وی به اوج گیری مبارزات کارگری در اروپای غربی در دهه های 60 و 70 میلادی که در ایتالیا ی بحران زده و تحت حکومت فاسد و مستبد  دموکرات مسیحی  به نهایت خود می رسد و جامعه ایتالیا را به شدت رادیکالیزه می نماید، اشاره می کند .  این  فضا زمینه را برای شکل گیری گروههای چپ رادیکال و افزایش محبوبیت و نفوذ آنها در جنبش کارگری و کلیت جامعه  مهیا می سازد . اما علی رغم این فضا جنبش کارگری ایتالیا  در مدت پنج سال متحمل شکستهای دردناکی می شود . کالینیکوس دو علت برای این شکست تاریخی ذکر می کند :  نخستین عامل کمکهای حزب کمونیست ایتالیا به حزب دموکرات مسیحی بود که در نتیجه آن  حزب دموکرات مسیحی از نفوذ حزب کمونیست ایتالیا در جنبش کارگری  برای غلبه بر مقاومت در مقابل سیاستهای ریاضت طلبانه خود نهایت استفاده را برد  و حزب کمونیست ایتالیا بنا به اعتراف دبیر کل خودش  ” انریکو برلینگوئر ”  در همان زمان ، خدمت ارزند ه ای به تثبیت سرمایه داری در ایتالیا انجام داد .  دومین عامل نیز ضعف چپ انقلابی بود که در آن دوره عمدتا تحت تاثیر مائوئیسم  قرار داشت.

در سال 1977  گروه ” اوتونومیا اپرایا ”  در دل مبارزات دانشجویی روبه رشد و طوفنده ایتالیا که منجر به تصرف دانشگاه رم در سال 1977 گردید  نفوذ زیادی به دست آورد .  این جنبش دانشجویی علی رغم تمام ویژگیهای جذابش پتانسیل ایجاد تعارض با طبقه کارگر متشکل را نیز داشت .

” اوتونومیا اوپرایا ” که در اوایل دهه 70 شکل گرفت  ، در آغاز تحت تاثیر یک جریان تئوریک تحت عنوان ” کارگر گرایی ” قرار داشت که برجسته ترین شخصیت آن ” ماریو ترونتی ” بود و  مرکز توجه خود را در کشمکش کار و سرمایه در فراشد تولید قرار داده بود . این تفکر برای فضای سالهای اولیه دهه 70 که طی آن جنبش کارگری کارفرمایان و رهبران سازشکار اتحادیه ها را همزمان به چالش کشیده بود ، تئوری مناسبی می رسید . نوشته های آن دوره نگری هم کاملا  تحت تاثیر این تفکر قرار دارد . در سال 1974 نگری د ر یکی از مقالاتش می نویسد که کارخانه ” مهمترین پایگاه هم برای سرپیچی از کار و هم برای تهاجم به نرخ سود است  ” .

به اعتقاد کالینیکوس  در هم شکستن جنبش کارگری  در سالهای پایانی دهه 70 به علت بحران اقتصادی و سازش تاریخی فوق الذکر  و تاثیر پذیری ” اوتونومیا اپرایا ” از مبارزات دانشجویی و جوانان بیکار به نحوی که به آن اشاره شد باعث شد  که نگری به مقوله های نظری باز گردد که دقیقا در نقطه مقابل تفکرات  قبلی اش قرار داشت . بنابراین  تحت تاثیر تحولات سیاسی و اجتماعی سالهای پایانی دهه 70 ، نخستین گسست در اندیشه نگری شکل می گیرد . کالینیکوس می گوید که مهمترین گام نظری او در این زمینه جایگزین کردن مفهوم ” کارگران صنعتی ” با ” کارگران اجتماعی ” بود .  نگری اکنون استدلال می کرد که چون پروسه  استثمار سرمایه داری در سطح وسیع اجتماعی صورت می گیرد در نتیجه  گروههای افتصادی و اجتماعی حاشیه ای مانند دانشجویان  را باید در زمره بخشهای مرکزی پرولتاریا قرار داد . به عقیده بخشی از کارگران اکنون بدل به یک استثمارگر همتراز با کارفرما گشته اند .  کالینیکوس با ” کوته بینی ” خواندن این عقاید نتیجه عملی آن را مشروعیت تئوریک بخشیدن به تصادم میان اوتونومیستهای همفکر نگری و سندیکاها می داند . او اشاره می کند که بریگادهای سرخ  که موج نبرد مسلحانه آنان در اواخر دهه 70 گسترش یافت ، رهبران اتحادیه ها را هم در کنار مقامات حکومتی در زمره دشمنان خود به حساب می آوردند  و با استناد به حمایت حزب کمونیست ایتالیا از حکومت به این تخاصم مشروعیتی ” سوال بر انگیز ” می بخشیدند . 

کالینیکوس در گام بعدی به نقد تفکرات نگری در مقطعی که تحت تاثیر پست مدرنیستهای فرانسوی قرار می گیرد می پردازد . وی به دقت به برداشتهای نادرست نگری از متون ” گروند ریسه ” و کاپیتال ” اشاره می کند . به اعتقاد کالینیکوس ، نگری تحت تاثیر متفکرین پست مدرن فرانسوی و از جمله میشل فوکو قرائت خویش از مارکس را به پسا ساختار گرایی پیوند می زند  و اندیشه مارکس را به یک تئوری قدرت و ذهنیت تنزل می دهد . او همانطور که گفته شد با تبدیل ” کارگر صنعتی ” به ” کارگر اجتماعی ” به این نتیجه می رسد که  مبارزه طبقاتی به تمام لحظات زندگی روزمره تسری می یابد و به تبع آن پرولتاریا هم همه جا هست . هر کس که در زندگی خویش سلطه سرمایه را احساس کند جزیی از طبقه کارگر است .  کالینیکوس می گوید که همین دگر دیسی فکری باعث شد که نگری با کمال بی تفاوتی  مسیر فاجعه بار مبارزه طبقاتی در ایتالیا  در سالهای پایانی دهه 70 را بنگرد و با خوش بینی اعجاب آوری در آن مقطع از پیروزی  و در اکثریت بودن کار گران صحبت کند و این همان زمانی است که ” تونی کلیف ” تئوریسین بر جسته و ارتدکس چپ تحلیل خود را از تغییر توازن نیروهای طبقاتی به نفع سرمایه را بسط داده بود  و گذر زمان نشان داد که تحلیل کلیف بسیار صحیح تر از ارزیابی نگری از آب در آمد .

کالینیکوس در قسمت آخر و پس از بررسی مبانی فلسفی اندیشه نگری  از جمله تاثیراتی که از ژیل دلوز پذیرفته است نقد خود را از مضامین” امپراطوری  ” در سه  محور کلی ارائه می دهد :

نخست آنکه آنچه کتاب تحت عنوان سرمایه داری امروز مورد تحلیل قرار می دهد بسیار گنگ و نا مفهوم  در برخی موارد گمراه کننده است  و علاوه بر این در یک جنبه کلیدی به بیراهه می رود یعنی جایی که هارت  و نگری انکار می کنند که کشمکش میان کشورهای امپریالیستی هنوز یکی از ویژگیهای اصلی سرمایه داری معاصر است .

دوم آنکه کتاب به نحو خطرناکی به دیدگاه توجیه گر وضع موجود بدل می شود . مفهوم ” امپراطوری ”  چندان از تئوری نظریه پردازان ” راه سوم ” و امثال آنتونی گیدنز دور نیست که ” جهانی شدن سیاسی”  را همراه با جهانی شدن اقتصادی می داند  و بازار جهانی را تابع اشکال دموکراتیک ” حکومت جهانی ” می کند .

و سومین ضعف بزرگ امپراطوری به اعتقاد کالینیکوس آن است که به خواننده هیچ گونه جهت گیری استراتژیک ارائه نمی کند . کتاب تنها سه خواسته سیاسی مطرح می کند  : ” حق شهروندی جهانی ” ، ” مزد اجتماعی و درآمد تضمین شده برای همگان ”  و ” حق باز تصاحب ” که اولی و سومی  بدان نحو که نویسندگان طرح می کنند بسیار گنگ و نا مفهومند  و دومی هم بیانگر مواضع عمومی چپ لیبرا ل است و از آن مهمتر هیچ راهی هم برای پیشبرد این مطالبات پیش پا نمی گذارد .

کالینیکوس با اشاره به تحولات و حوادثی که در اروپا روی داده اند و از جمله همان وقایع جنوای ایتالیاحقانیت برداشتهای ارتدکس و کلاسیک از اندیشه مارکس را استنتاج می کند و بیان می دارد که  تنها بسیج تود ه ای طبقه کارگری متشکل می تواند با قدرت متمرکز دولت کاپیتالیستی مقابله کند . همان جنبشی که نگری و سایر اوتونومیستها یا آنها را دریک توده انبوه بی شکل حل می کنند و یا مهر ” اشرافیت صاحب امتیاز ” بر آن می زنند.

 کالینیکوس  نقدش را با  این عبارت به پایان می رساند :

” … تونی نگری هنوز تئوریسین اصلی اوتونومیسم است . ما با او به عنوان  قربانی دولت ایتالیا احساس  همدردی می کنیم و شاید به پیگیری او به عنوان یک روشنفکر انقلابی طی چهار دهه احترام بگذاریم . اما واقعیت  در این است تاثیر اندیشه های او  مانعی در راه رشد جنبش موفقیت آمیز علیه سرمایه داری جهانی است که او می کوشد ساختارهایش را در امپراتوری ترسیم کند … “

متن پایین ترجمه ای ( با اندکی تلخیص ) است از مقاله یکی دیگر از روشنفکران رادیکال ایتالیایی یعنی ” پیترو دی ناردو ”   که از منظری مشابه موضع کالینیکوس به نقد نظریات نگری می پردازد و این نقد را در حیطه های دیگر دنبال می نماید . امید می رود که این در آمد و ترجمه در روشن شدن ابعاد مختلف اندیشه نگری مفید واقع گردد.

روزبه کلانتری

” امپراطوری ”  وجود ندارد                                                     

( نقدی بر نظریات تونی نگری ) 

پیترو  دی ناردو

مقدمه 

در سال 2001   کتاب ” امپراطوری  ”  نگری  به کتابفروشیهای سراسر ایتالیا هجوم آورد . نویسنده که خود در دهه های 60 و 70 میلادی از اعضای رهبری جریان  ” اوتونومیا اپرایا ” { در زبان ایتا لیایی به معنای  ” اراده کارگری ” می باشد  .  م } بود به همراه نویسنده دیگر کتاب یعنی مایکل هارت  امروزه به مدافعین اصلی نظریه ای مبدل گشته اند که ادعا می کند  عصر امپریالیسم به پایان رسیده است . کتاب که در اواخر دهه 90 نوشته شده است قبل از ایتالیا در بسیاری از کشورهای دیگر منتشر شد و توجه محافل دانشگاهی در سراسر دنیا را به خود جلب کرد و همزمان به مباحثات داغی در داخل چپ اروپا نیز دامن زد .

به هر حال هنگامی که من شروع به خواندن این کتاب قطور چهارصد صفحه ای  نمودم هیجان اولیه من پس از شنیدن خبر انتشار آن فروکش کرد و به احساس نارضایتی و عدم  توافق بدل گشت .  اگر چه بدون شک کتاب  ازنظر سبک نگارش به خوبی به رشته تحریر در آمده است  ( روش خطی نگارش  و استفاده نویسندگان از استعارات و تصویر سازی  ، مطا لعه آن را ازحالت کسل کنندگی خارج می کند ) ، اما  اولین نکته ای که با خواندن این کتاب به ذهن خواننده خطور خواهد کرد این است که ایده اساسا جدیدی  در آن وجود ندارد .  در این اثر ، مجموعه ای از اندیشه های قدیمی به  نگارش در آمده اند که سالها پیش در دا خل جنبش کارگری به بحث گذاشته شده اند . در برخی موارد نویسندگان حتی به طرح بدترین نمونه های آن تفکراتی می پردازند  که به کرات به منظور پایین آوردن سطح آگاهی سیاسی طبقه کارگر به کارگرفته شده اند .  ( و بدین طریق در جهت خلع سلاح کردن { این طبقه }  در لحظات سرنوشت ساز تاریخ  ) .

محور اصلی کتاب این نظریه است که عصر امپریالیسم به سر آمده است و ما اکنون در دوران ” امپراطوری ” به سر می بریم . نویسندگان همچنین به طرح ادعاهای دیگری نیز پرداخته اند که لازم است به منظور ارائه تحلیل صحیحی از محتوای کتاب ،  با آنها نیز برخورد مناسب صورت گیرد .

به عنوان مثال یکی از مدعا های اصلی کتاب  این است که ” قانون ارزش ” در دوران کنونی موضوعیت خود را از دست داده است  و از این مطلب نیز ااین امر مستفاد می گردد که ” توده مردم ” (multitude ) { در امر مبارزه اجتماعی  } جایگزین طبقه کارگر شده  و مفهوم ” فعال ” سیاسی نیز دگرگون گشته است .

من معتقدم که  ما نباید بحث پیرامون موضوعاتی از این دست را  به عنوان  نوعی مناظره آکادمیک تلقی کنیم  چرا که در لحظه کنونی به ویژه در زمانی که کارگران با تظاهرات و اعتصابات خود شروع به قدرت نمایی مجدد در سراسر جهان نموده اند  و در برخی موارد نظیر آرژانتین موجد چرخشهای واقعا انقلابی بوده اند ، نقد چنین تفکراتی  به طور روز افزون اهمیت و ضرورت می یابد…  { از سوی دیگر }   فقدان عامل ذهنی ای که توانایی رهبری طبقه کارگر را در ایتالیا  داشته باشد نتیجه ای جز شکست جنبش جاری در پی نخواهد داشت ، همانگونه که تحرکات دهه های 60 و 70 نیز با ناکامی مواجه شدند .

در نتیجه بر خورد با این تفکرا ت به  یکی از ضروری ترین وظایف ما به عنوان فعالین  جنبشی  بدل گشته  که کاراکتر انقلابی  خود را به نحو بارزی به نمایش در آورده   و عزم خود   در جستجوی یک بدیل رادیکا ل به منظور برقراری نظم اجتماعی نوین را  به ا طلاع طبقات حاکمه رسانده است .

  

1 – امپراطوری بر علیه امپریالیسم 

شاید مهمترین قسمت کتاب ، بخشی باشد که نویسندگان در آن به شرح مفهوم ” امپراطوری ” می پردازند . نگری و هارت می کوشند  تا ثابت کنند که نظام سرمایه داری از مرحله امپریالیستی فرا رفته و به فاز جدیدی وارد شده است که آن را می توان با عنوان ” امپراطوری ” توصیف نمود . ” ایده بزرگ ” نگری  همان کلمات آشنای ” توزیع شبکه ای جهانی قدرت ”  است که بمثابه ساختار غا لب و همگن  کاپیتالیستی عمل می کند و  در آن به علت انهدام آنچه ” تمرکز قدرت ” نا میده می شود ، شکل جدیدی از استثمار ” توده مردم ”   پدید می آید .  آنها اعتقاد دارند که ” امپراطوری ” یک   ” جمهوری جهان گستر ” است  و گسترش آن به این دلیل  که بر پایه دولت – ملتها و شیوه های استعماری قدیمی بنا نهاده نشده است ، هیچ وجه اشتراکی با گسترش امپریالیستی ندارد . توسعه و گسترش امپراطوری بر خلاف امپریالیسم  بر مدار صلح و عدم تخاصم  می گردد  یعنی کشورهای مختلف امپریالیستی اکنون به دوره ای قدم گذارده اند که به جای جنگیدن با هم ، به تعامل در جهت دستیابی به صلح و آرامش  البته در ظل امپراطوری ودر جهت منافع آن می پردازند .

این نوع تفکر از جهات گوناگون با اندیشه هایی که توسط رویزیونیست مشهور ” کارل کائوتسکی ”  در قالب نظریه ” اولترا امپریالیسم ” فرمول بندی شد و در تقابل با نظریات  لنین قرار گرفت  ، شباهت تا م و تمام دارد .  به نظر کائوتسکی :

” … از یک منظر صرفا اقتصادی ناممکن نیست که سرمایه داری را در حال ورود به فاز جدیدی بدانیم  که مشخصه آن انتقال از ساز و کارهای تراستی  به سیاستهای بین المللی است … { و این چیزی نیست جز } گونه ای اولترا امپریالیسم .  امپریالیستها در سراسر جهان متحد می شوند وما به دوره ای وارد خواهیم شد که در آن از جنگ خبری نیست  و کشورهای امپریالیستی خود را  به استثمار دسته جمعی جهان به نمایندگی از ائتلاف سرمایه مالی  بین المللی متعهد می گردانند … “

همانطور که می بینید هم نگری و هم کائوتسکی ما را به  تغییراتی در ساختار قدرت جهانی ارجاع می دهند که گویا  طی آن قرار است که تضاد بین دول امپریالیستی خاتمه یابد . نگری از اختلافات لنین و کائوتسکی کاملا مطلع است اما  گامی فراتر نهاده و می گوید که در حقیقت :

” …  لنین با این استدلال پایه ای کائوتسکی توافق دارد  که توسعه کاپیتالیستی در درون خود حاوی گرایشی در جهت افزایش همکاری سرمایه های مالی ملی مختلف است که محتملا یک ساز و کار جهانی واحد را پدید خواهند آورد .  اگر چه لنین قویا با تلاشهای کائوتسکی برای بهره گیری از این چشم انداز  در راستای موجه جلوه دادن  پیش بینی خود در مورد آینده صلح   و نادیده گرفتن پویایی موقعیت کنونی مخالف است … “

اگرچه این اظهار نظر تحریف تئوری لنین است  اما با این وجود نویسندگان ” امپراطوری ” می کوشند از  اندیشه های خود درمقابل اتهام احتمالی رویزیونیسم دفاع کنند  و در جهت بسط ایده های  ” مارکسی ” خود  تلاش می نمایند .  در حفیقت  لنین نظرات کاملا متفاوتی در باب پدید آمدن یک تراست اقتصادی جهانی بیان می کند .  در رساله ” امپریالیسم بمثابه بالاترین مرحله سرمایه داری ”  لنین به وضوح می گوید که  اگر چه قدرتهای امپریالیستی می توانند در مقیاس جهانی در بین خود به توافق دست پیدا کنند اما این توافقات کاملا موقتی و تنها بازتاب  تعادل قوای موجود  در بین کشورهای متخاصم امپریالیستی در یک مقطع مشخص زمانی است و بدیهی است که با به هم خوردن توازن قوا ، این توافقات نیز پایدار نخواهند ماند .  بنابر این چنین وضعیتی را نمی توان به عنوان یک همکاری مستمر و همیشگی صلح آمیز توصیف کرد .

مارکس در نوشته هایش خاطر نشان می سازد که که  کاپیتالیسم همیشه به جنگ و تخاصم  به منظور تحمیل سلطه خود بر بازارها نیاز ندارد . در برخی مواقع  تعادل قوای مشخصی که به واسطه سطح توسعه نیروهای تولیدی  در یک کشور پدید می آید برای تحمیل شرایط مورد نیاز کافی است .

امروزه شاید کشورهای سرمایه داری انعقاد توافقات تجاری با همدیگر را به نفع خودشان تلقی کنند اما در دوره ای دیگر ممکن است  جنگ دیگری با هدف  تسخیر و تضمین بازارهای جدید در بینشان برپا شود .  کاپیتالیسم البته به شرط آنکه  بهترین سود و نتیجه را در یک برهه مشخص   تحصیل کند ، ابایی از به کار بردن چنین روشهایی ندارد .  

بدین ترتیب ، ادعای اینکه فرارسیدن مرحله ” امپراطوری ” یا همان ” اولترا امپریالیسم ” منجر به برقراری صلح خواهد شد ، یک داعیه نه تنها نادرست که به غایت ارتجاعی است .

تحریف اندیشه های مارکس در این کتاب تنها به این بخش محدود نمی ماند بلکه جابه جا در نوشته های آقایان نگری و هارت  تکرار می شود . به عنوان مثال نگری در مصاحبه با روزنامه ” ماتینو ”  در اثبات نظریه خویش در باب به سر رسیدن عصر امپریالیسم می گوید که  ” دیگر هیچ گونه شواهدی مبتنی بر تصرف نمودن و استعمارگری در جهان وجود ندارد ”   وی بدین طریق با یک چرخش قلم یکی از مولفه های اساسی تحلیل امپریالیسم را نادیده می گیرد .

 لنین درفصول پنجم و ششم رساله ” امپریالیسم … ” به روشنی توضیح می دهد که امپریالیسم و استعمار در دوره مشخصی از تاریخ سرمایه داری به موازات هم گسترش می یابند . پس از اتمام فرایند تقسیم جهان در اوایل قرن بیستم بین قدرتهای امپریالیستی ، فضای کوچکی  برای تداوم گسترش به شیوه استعماری باقی مانده بود . به عبارت دیگر لنین معتقد بود که پس از اینکه برای  یکبار سراسر جهان بین کشورهای پیشرفته سرمایه داری تقسیم شد ، آنگاه تنازعات بین نیروهای امپریالیستی مختلف به منظور حفظ کنترل بر آنچه قبلا تصرف شده در می گیرد .

به عنوان مثال آلمان در اوایل قرن بیستم هنوز نیروهای تولیدی خود را به حد کافی توسعه نداده  و در نتیجه  به نسبت رقبایش سهم کوچکتری از بازا ر جهانی را به خود اختصاص داده بود .

در نتیجه باید تاکید کرد که فاکتور موثر در تقسیم مناطق نفوذ بین دول مختلف ، ظرفیت یک دولت امپریالیست خاص  در توسعه کمتر یا بیشتر در جه رشد نیروهای تولیدی خود خواهد بود و به علاوه صرف نظر از صلح آمیز بودن یا نبودن پروسه تقسیم مناطق نفوذ ، هدف و انگیزه اصلی ، تکاپو به منظور تحصیل بالاترین درجه سود  می باشد .

محدودیتهایی که در قسمتهای پیشین رفته رفته آشکار شدند ، در بحث نگری پیرامون ” دخالت نظامی ” به نهایت منطقی خود می رسند . نگری می گوید که آمریکا بمثابه ژاندارم جهانی در جهت منافع امپراطوری و نه امپریالیسم عمل می کند . به اعتقاد او آمریکا  درراس امپراطوری قرار ندارد بلکه تنها یکی از اجزای خاص تشکیل دهنده آن است . در نتیجه وقتی آمریکا دست به عملی  در اشکال نظامی و اقتصادی می زند ، می توان گفت که در جهت منافع امپراطوری وارد میدان شده است .

در اینجا اولین سوالی که به ذهن من خطور می کند این است که تونی نگری در طی این سالها کجا بوده است ؟ !  کدام مارکسیست می تواند قبول کند که منافع آمریکا مثلا در یوگسلاوی سابق با منافع آلمان یکی بوده و یا در همان مورد منافع آلمان و فرانسه کاملا بر هم منطبق بوده اند ؟

 منافع آمرکاییها و اروپاییها  در یوگسلاوی سابق مکررا بر سر انتخاب نوع تاکتیکهای لازم برای دخالتگری با هم تصادم پیدا کرد .  این تضادها البته محدود به تاکتیکهای نظامی نبود بلکه بازتاب منافع متعارض سرمایه داریهای داخلی اروپا و آمریکا در یوگسلاوی سابق بود .

با این وصف ، پیشگامی آمریکا در جنگ افروزی  تنها به منظور کسب موقعیت برتر در هنگام تقسیم غنائم است .  در جهان سرمایه داری تا کنون موقعیتی پیش نیامده و محتملا در آینده هم پیش نخواهد آمد که طی آن قدرتی جهانی تنها به منظور  تسلیم سهمش از غنائم به” امپراطوری ”    فرضی خود را دریک مجادله نظامی درگیر نماید .

نگری به درستی به این مطلب اشاره می کند که  جامعه مدرن ، جامعه ای حقیقتا” جهانی شده” است که در آن سرمایه داری به حدی ازگسترش رسیده که قادر است بر هر نقطه ای ازکره زمین چنگ بیاندازد  اما به موازات آن محدودیتهایی که توسط دولت – ملتها –  که در حقیقت بازتاب وجود سرمایه داریهایی داخلی می باشند –  بر  پیشرفت  بشریت اعمال می شود  در چارچوب نظام کاپیتالیستی قابل  رفع نمی باشند . امروزه ، بیش از هر زمان دیگری   تنها با نابودی سرمایه داری و فراهم آوردن شرایطی که در آن از میان برداشتن مرزها و دولت – ملتها امکان پذیر باشد می توان به از میان برداشتن این تناقضات دست یازید .  

 

 2 – مفهوم ” توده مردم ”  ( miltitude ( 

هر چه در کتاب ” امپراطوری ”  پیشتر می رویم  با ابهام بیشتری در پیرامون معنای  یک اصطلاح کلیدی این کتاب مواجه می شویم :  ” توده مردم ” .  این ابهام به این خاطر است که نویسندگان به شیوه تعجب بر انگیزی  از ارائه یک توضیح روشن پیرامون آنچه از این واژه برداشت می کنند  سرباز می زنند .  . در هرکجای کتاب که از این واژه  استفاده می شود ، فضای مه آلود و ا بهام بر انگیزی کل بحث را در بر می گیرد . نگری حتی در مباحثات حضوری نیز توضیح بیشتری در مورد خصوصیات ” انبوه مردم ” ارائه نمی دهد . به هر صورت نویسندگان تا کنون با زرنگی تمام  از پاسخ دادن به این سوال که ” توده مردم  چیست ؟ ”  طفره رفته اند .

منظور من این نیست که نویسندگان از صحت نظریه خود کاملا مطمئن نیستند . تنها  قصد دارم پیرامون دقیق نبودن و غیر علمی بودن  این اصطلاح  توضیحا تی ارائه کنم .

مارکس مفهوم ” طبقه کارگر ”  را  درآثار مختلفش  با نهایت شفافیت تشریح نموده است  که هیچ وجه اشتراکی با ” انبوه مردم ”  که در بسیاری از صفحات ” امپراطوری ” به آن اشاره می شود ندارد .

به منظور آشنایی بیشتر با برداشت نویسندگان از مفهوم ” انبوه مردم ” ، خالی از لطف نیست که به مصاحبه ای که نگری پس از چاپ  کتابش  در ایتالیا انجام داده است اشاره ای داشته باشم .  در این مصاحبه نگری بار دیگر به شکلی مبهم تعریفی از ” انبوه مردم ” ارائه می دهد : ” … انبوه مردم یک مفهوم طبقاتی است … نوع جدیدی از طبقه است  ”  او همچنین به این مساله اشاره می کند که ” طبقه کارگر ” حداقل در معنای کلاسیک و فوردی کلمه اکنون  اقلیتی از جامعه را تشکیل می دهد .

اگر چه  نگری معتقد است که  نیروی کار کمتر از گذشته استثمار نمی شود  اما بلا فاصله این مطلب را هم اضافه می کند که در جامعه مدرن  این اطلاعات است که سرمایه را می آفریند : ” مساله مهم باز تولید زندگی است و این مهمتر از  تولید سنتی کالایی است …  سیستم به این علت دچار دگرگونی شده که شیوه استثمار تغییر پیدا کرده است  . مبارزات کارگری در دوران فوردی سیستم را وادار به به تغییر و باز آفرینی خود نمود . امروزه کار ساده تفاوتی با کار پیچیده  ندارد چرا که همانطور که مارکس پیش بینی نمود به اطلاعات بدل گشته است .. “

در سطور بالا نگری از یک طرف می کوشد مفهوم ” توده مردم ” را به مفهوم ” طبقه کارگر ” مرتبط سازد و از طرف دیگر بخشی از اساسی ترین اندیشه های مارکس را مورد تحریف قرار می دهد .  تمایل شدید او به فاصله گرفتن از فاز تولید که به اعتقاد ما امکان تغییر انقلابی جامعه را فراهم می سازد در این سطور آشکار می شود .  او به انحاء گوناگون در پی جستجوی شیو ه ای  برای انتقال به گونه دیگری از نظام سرمایه داری می باشد .  بروز این تمایلات را نباید اتفاقی پنداشت بلکه در پس آن باید انگیزه های مشخص سیاسی را جستجو نمود .

نگری به خوبی از این واقعیت آگاه است که تنها طبقه ای که توانایی پایان بخشیدن به پروسه تولید سرمایه داری  و بنا نهادن اقتصاد سوسیالیستی را دارا می باشد طبقه کارگر است .  اما با حذف اهمیت پروسه تولید ، این طبقه  نیز خود بخود اهمیت خود را از دست می دهد .  از سوی دیگر با تاکید بر پروسه باز تولید و مصرف ،  مکان کلیدی طبقه کارگر در امر انقلاب  به سایر اقشار و طبقات اجتماعی که اهمیت کمتری به نسبت پرولتاریا دارا می باشند و یا اساسا در نقطه مقابل آن هستند ، تسری می یابد . برای مثال در ذیل عنوان ” توده مردم ” می توان بخشهایی از خرده بورژوازی ، لایه ها یی از پرولتاریا و در برخی موارد حتی بخشهایی از تجارت بزرگ را دید که قرار است همه با هم در قالب این توده حجیم متحد گردند .

گیریم کسی که خود را به مارکس منتسب می کند می داند در نفس حیاتی بودن  امر تصرف قدرت دولتی توسط  کارگران شک کند  اما آیا او می تواند  به  اشتراک مناقع طبقات مختلف اجتماعی قائل باشد ؟  اما ما به خوبی می دانیم که هیچ اشتراک منا فعی بین کارگران و سرمایه داران وجود ندارد … 

 

 به طور خلاصه  نگری در این بخش مرتکب دو اشتباه می شود : نخست زیر سوال بردن اهمیت طبقه کارگر صنعتی  و دیگر آنکه با استناد به مارکس اظهار می کند که قانون ارزش اهمیت خود را از دست داده است .

نخست آنکه طبق آخرین آمار OECD  طبقه کارگر  صنعتی در جهان روند رو به رشدی داشته است  و از سوی دیگر هیچ مارکسیستی تفکر خود را به بخشی از کارگران محدود نمی کند .  طبقه کارگر به هیچ وجه محدود به بخش صنعتی نیست اگرچه طبیعتا این بخش از اهمیت کلیدی ای  در آن برخوردار است .

ا ما استناد نگری به مارکس در مورد از بین رفتن قانون ارزش بسیار بحث بر انگیز است . اگر مارکس واقعا به از بین رفتن قانون ارزش در داخل جامعه کاپیتالیستی اعتقاد داشت ، آنگاه می بایست فروپاشی  درونی  نظام سرمایه داری را نیز پیش بینی کند. اما این تفکری بود  که مارکس بخش عمده ای از دوران حیاتش را وقف مبارزه با آن کرد .

در پایان ممکن است برای هر کسی این سوال پیش بیاید که آیا این روش مبارزه سازمان یافته و عینی ” توده مردم ” بر علیه ” امپراظوری ” همان  انترناسیونالیسمی است که سالهاست توسط جنبش کارگری پاس داشته می شود ؟  نگری در ” امپراطوری ” به روشنی به این سوال پاسخ می دهد : ” نه ! ”  او می گوید :

” انترناسیونالیسم مطالبه  یک فاعل جمعی پرجنب و جوش بود که  بر اهمیت دولت  –  ملتها به عنوان مولفه های کلیدی استثمارکاپیتالیستی صحه می گذاشت …  همبستگی انترناسیونالیستی به طور واقعی پروژه ای در جهت نا بودی دولت – ملت  و بناگذاردن یک جامعه نوین جهانی بود … امروزه ما باید به روشنی تصدیق کنیم  که عمر این نوع انترناسونالیسم کارگری به سر آمده است … “

پس از انکار انترناسیونالیسم به عنوان یک روش مدرن مبارزه برای کارگران ، نگری  با استفاده از تمثیل ” موش حفار ”  که مارکس از آن برای توضیح برخی ادوار مبارزه طبقاتی در قرن 19  استفاده می کند  ، خود را به مخمصه بدتری گرفتار می سازد .

” موش حفار ” که مارکس آن را مثال می زند ، در دوران  اوج گیری مبارزه طبقاتی به سطح می آید و دورانی در که امواج مبارزه طبقاتی آرامتر می گردد مجددا به زیر زمین باز می گردد تا با حفر  مجاری  ارتباطی جدید  بتواند در ادوار آتی مبارزه طبقاتی  مجدا به سطح بیاید . به نظرنگری این ” موش حفار ” اکنون مرده است .

او تمثیل ” مار ”  با حرکات پر پیچ و خمش را جایگزین  ” موش حفار ” می کند :

” …  شاید فقدان توانایی ارتباط گیری  مبارزات مختلف  و نبود مجاری ارتباطی …   را بیشتر بتوان نقظه قوت به حساب آورد تا نقطه ضعف . نقطه قوت به خاطر اینکه همه جنبشها فورا بر سر خودشان خراب می شوند  و نمی توانند تا رسیدن کمک خارجی و  و یا گسترشی که تاثیر گذاری آنها را تضمین کند ، دوام آورند … “

نگری عاقبت به این نتیجه می رسد که  امیدی برای گسترش مبارزات مثلا آرژانتین به جا های دیگر وجود ندارد .  همچنین هماهنگی مبارزات کارگری گوناگون در نقاط مختلف دنیا در این مقطع تاریخی امکان پذیر نیست .  و باز در ارتباط با این مساله می گوید :

”  در عصر بسیار معروف ارتباطاتی که ما در آن به سر می بریم  ، مبارزات پرشمار  توانایی ارتباط با یکدیگر را ندارند .. “

اما شواهد مبارزات کارگری در ایتالیا و آرژانتین و ونزوئلا و اروگوئه و …  در دوره اخیر  خلاف حرفهای نگری را به اثبات می رسانند .

وقتی ما خیابانهایی را می بینیم که مملوء از جمعیت تظاهرات کنندگان هستند و کارگران هنگامی که با احساس اشتراک منافع در سطح بین المللی مبارزه می نمایند، آگاهی طبقاتی به مراتب بیشتری پیدا می کنند ، آنگاه درست نیست که ادعا کنیم که ” چون دشمن فیزیکی وجود ندارد ، ” تمرکز قدرت ” از میان رفته است .  اتحاد کارگران بیکار و شاغل در آرژانتین  و اطلاع آنها از حوادث مشابه در ایتالیا و اسپانیا و سایر نقاط جهان  نشان می دهد  که بر خلاف ادعاهای نگری  کارگران در نقاط مختلف دنیا بر علیه دشمن مشترکی  مبارزه می کنند .

  

 3 –  ایده نگری در باب  ” مبارزه جویی ” 

 با وجود این که  این  قسمت  از لحاظ استنتاجات پراتیک  احتمالا مهمترین قسمت  کتاب می باشد ، نگری و هارت تنها پاراگراف آخر را به این بخش اختصاص داده اند . برای روشن ساختن اهمیت  این پاراگرف ناچارم  نقل قول بلندی از کتاب را در اینجا ذکر کنم .  به نظر من سایر قسمتهای کتاب که در اینجا مورد نقد قرار گرفتند ، باوجود نادرستی  حداقل از منطق خاص خود برخوردار بودند اما اینگونه به نظر می رسد که بخش مربوط به ” مبارزه جویی ” اساسا فاقد هرگونه منطق درونی است :

“… در دوران پست مدرن بمثابه ساختار منحل کننده مردم ، مبارز بهترین کسی است که می تواند بیانگر زندگی  توده مردم باشد . عامل تولید زیستی – سیاسی و مقاومت در مقابل امپراطوری  … وقتی ما از مبارز صحبت می کنیم منظورمان  فردی شبیه به ماموران افسرده و مرتاض گونه بین الملل سوم نیست … منظور ما کسی که بر اساس انضباط دست به عمل می زنند  و یا اینطور نشان می دهد  که رفتار هایش را از یک الگوی ایده آل اتخاذ می کند نیست …. مبارزان امروزی  حتی نمی توانند داعیه نمایندگی  چیزی حتی نمایندگی احتیاجات بنیادین  انسان استثمار شده  را داشته باشند . امروزه برعکس مبارزه سیاسی انقلاب باید شیوه دلخواه همیشگی اش را  از نو کشف کند  و آن نه فعالیتی  نمایش گونه که فعالیتی  سازنده است … مبارزین  به شیوه ای خلاقانه  در مقابل سلطه امپراطوری مقاوت می کنند .  به دیگر سخن  مقاوت در حیطه  زیستی – سیاسی به شکل بی واسزه با سرمایه گذاری ساختارمند  و فرماسیون دستگاههای مشارکتی تولید و اجتماع ارتباط دارد …  داستان قدیمی ای وجود دارد که می تواند به ما در به تصویر کشیدن آینده  مبارزه … کمک می کند : افسانه سنت فرانسیس آسیسی … به آثار او بنگرید … فرانسیس بر خلاف سرمایه داری در حال ظهور  هر گونه انضباط ابزاری را مردود می شمارد  و علی رعم رنج و بدبختی های انسان ، … طرح یک زندگی لذت بخش را ارائه می کند که همه هستی و طبیعت … را در موجودیتی واحد بر علیه خواست قدرت و فساد  گرد می آورد …  بار دیگر در عصر پست مدرن خود را در موقعیت مورد نظر فرانسیس می یابیم که علیه بدبختی قدرت ، لذت بودن را طرح می کند …. “

به سختی می توان اندیشه ای را  در سطور بالا یافت که کوچکترین ربطی به اندیشه های مارکس داشته باشند .   در اندیشه نگری ، ” مبارز ” به یک انسان فردگرا مبدل می گردد که به شیوه ای ” خلاقانه ” با نظام سرمایه داری مقابله می کند و توان انقلابی اش را  از ویژگیهای منحصر به فرد خود و ظرفیتش در احساس نزدیکی نمودن با شرایط توده ها  استخراج می کند  و از همه مهمتر این که  سنت فرانسیس آسیسی به عنوان الگوی چنین مبارزی معرفی می گردد !

 در حقیقت  فعال چپ  واقعی قادر است خود را در مقام پیشتاز طبقه  قرار دهد  و این مهم هم به واسطه جلب اعتماد و احترام  کارگران از طریق ابراز عقاید و هم  از طریق ارتباط با آگاهی سیاسی طبقه  دریک لحظه ویژه معین  و ارتقاء آن در جهت به انجام رسانیدن مرحله گذار حاصل می آید .

چنین فعالی هیچگاه تنها بر مبنای فردیت خود مبارزه نمی کند اما می داند که چگونه از آن به منظور ارتباط با افراد دیگر  و قرار دادن آن در خدمت انقلاب بهره جوید.  چنین فعا ل سیاسی ای  نه تنها به هیچ وجه شباهتی با انسان افسرده ای که مرتب آیه یاس می خواند ندارد بلکه نیروی پیش برنده کل طبقه است .

برای چنین فعالی بخشی ازطبقه بودن به معنای ترس از رهبری آن نیست .  بر عکس تمام لحظات زندگی چنین فعالی  وقف پیشرفت کارگران  در پیگیری خواسته هایش تا نیل به پیروزی نهایی  می گردد . وظیفه فعالین رادیکال سازماندهی و هدایت کردن است بدون اینکه لحظه ای از طبقه شان جدا بیافتند .  

 من در اینجا پیشنهاد خوبی برای  رو در رو کردن  تئوری نگری با واقعیت سخت دارم :  اگر روزی ” فعال ” مورد نظر نگری  درآغاز شیفت کاری سری به کارخانه یا کارگاهی بزند و  کارگران را به ” خوش گذرانی کردن ”  و ” سرپیچی کردن  ”  به منظور  بر انداختن نظم مستقر دعوت کند ، واقعا چه اتفاقی خواهد افتاد ؟  چنین فعالی خوش شانس خواهد بود اگر بتواند با بدنی سالم از آنجا فرار کند !

   بار دیگر هنگامی که  تئوریهای خرده بورژوایی  با یک وضعیت واقعی  مواجه گشتند ، ماهیت ورشکسته خود را آشکار نمودند .  

ناپل / ژانویه 2003